تبليغاتX
معرفت
 
شعر و ادبیات - مطالب عرفاني - شرح حال و سخن عارفان و درويشان - اصفهان شناسی - درباره تخت پولاد و ...
 

در كتاب تاريخ كشتي ايران در شرح تاريخ كشتي اصفهان آمده است : شهر بزرگ اصفهان كه از زمان صفويه به پايتختي برگزيده شد در طول تاريخ همواره مركز تجمع و پرورش پهلوانان نامداري بوده است. قديمي ترين اثري كه از وجود كشتي گيري در اين شهر حكايت مي كند مثنوي گل كشتي مير نجات اصفهاني است. مثنوي مذكور شايد مهمترين اثر ورزشي از آن زمان باشد كه در آن به انواع فنون اصيل كشتي و رموز آن اشاره شده است. سند ديگر ما كتاب رستم التواريخ است. نويسنده كتاب يعني رستم الحكماء از پهلوانان و كشتي گيران نامداري كه در اواخر عهد صفويه ، افشاريه و زنديه در اصفهان به سر مي بردند و اغلب اهل آنجا بودند نام مي برد ،‌ مانند : پهلوان حسين مارباني اصفهاني ،‌ پهلوان ملا باقر ديو سفيد اصفهاني ،‌ پهلوان محمد غلافگر ديو سفيد اصفهاني ،‌ پهلوان دايي كثير هفت شويي اصفهاني ،‌ پهلوان كبير اصفهاني و پهلوان آقا محمد لندره دوز اصفهاني كه به زور پنجه آ‌هن را مانند موم نرم و چنار بيست ساله را مانند تره از زمين بر مي كشيدند. به واسطة‌ جنگها و كشمكشهاي داخلي تا زمان ظل السلطان حاكم مستبد و مقتدر اصفهان در عصر ناصري اطلاعي از وضع كشتي آنجا در دست نيست و آنچه از اين زمان به بعد به خوانندگان محترم ارائه مي دهيم حاصل تحقيقاتي است كه از سينة‌ مردان بزرگ اين فن در تهران ،‌ اصفهان و كاشان و مقداري از مجله نيرو و راستي و مقداري ديگر از مجله ورزش و دانش و نيز از اطلاعات ارزشمند جناب آقاي مرشد سيد كمال عطايي مدير زورخانة جهانباره استفاده شده و به دل اين اوراق آورده ايم تا از دستبرد زمانه مصون بماند و هم يادگاري باشد براي نسلهاي آينده كه بدانند پيشگامان ورزشي آنان چگونه مراحل پهلواني را پيموده اند و نام نيك از خود به يادگار گذارده اند.

       ظل السلطان كه پس از ناصرالدين شاه خود را پادشاه مي دانست به تقليد از پدر خويش همواره جمعي پهلوان در سر خانه خود نگه مي داشت و براي آنان زورخانه اي ساخته بود و هر پهلواني كه به اصفهان وارد مي شد در حضور او كشتي مي گرفت. معروف ترين پهلوان دستگاه ظل السطان ، پهلوان يوسف تركمن «سياه» بوده است. پهلوان يوسف سالها فراش آقا ميرزا هاشم امام جمعه اصفهان بوده است. نقل مي كنند پهلوان يوسف در منزل خود ماده سگي داشته كه او را به ضرب چوب مي كشد و تولة‌ آن را نگه ميدارد. عاقبت پس از چندي توله سگ مزبور به تلافي مرگ مادر ،‌ شكم پهلوان يوسف را مي درد و او را به ديار عدم مي فرستد. به محض اينكه خبر كشته شدن پهلوان را به همسرش كه خانم سكنجبين نام داشته ،‌ مي دهند او با پاره كردن يقة پيراهن ،‌ خودداري نتوانسته با فرياد و فغان بر سر و سينه زنان از منزل بيرون مي آيد. مردم شوخ طبع اصفهاني برايش چنين گفته اند :

يوسف تركمن و سگ پاره كردس  /  خانمی سكنجبين يقه پاره كردس


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:7  توسط وحید  | 
آن هیچ هم تویی ...

                                      (حشمت)

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:27  توسط وحید  | 

در خرداد ماه گذشته که سفری سه روزه به قمصر داشتم در بازگشت به طرف اصفهان پس از اینکه قهرود را پشت سر گذاشتیم ، تابلویی در کنار جاده توجهم را جلب کرد که بر روی آن نوشته شده بود زیارت پیراتاقی که بر روی صخره ساخته شده است و مسجد بنا شده در کنار آن بادام. درون آن جاده فرعی پیچیدیم و برای آگاهی از هویت ایشان به سوی محل زیارتگاه رفتیم.

به روستایی رسیدیم به نام الزگ که یکی از اهالی آن به ما گفت که زیارتگاه ، چند کیلومتری جلوتر بر روی کوهی قرار دارد. مسیر را طی کردیم و بنای زیارتگاه را بر روی کوه مشاهده نمودیم و خود را به آنجا رساندیم. حفره ای درون صخره بزرگی بر روی کوه قرار داشت که بر روی آن عمارتی ساخته شده بود. اهالی روستاهای اطراف این مکان را مقدس می شمارند به این دلیل که محل عبادت یکی از مردان حق معروف به پیر بادام کلوخ می باشد. پیر بادام از اهالی روستایی در آن نزدیکی به نام کلوخ است و به زعم بنده این طور به نظر می رسد که دلیل نام گذاری ایشان به پیر بادام ، جریان ریاضت کشی و خوردن یک بادام در روز باشد که یکی از ورودی عبادتگاه در پشت و پایین عمارتکارهای مرتاضان و برخی درویشان به منظور تربیت و مهار نفس و رسیدن به روشن بینی است. حفره عبادت ایشان را در کوه کاشی کاری کرده بودند و اتاق و مسجد کوچکی نیز در کنار آن ساخته بودند. آن مکان از آرامشی دلپذیر و حوزه انرژی مثبتی آکنده بود و احساس خوبی را القاء می کرد.

درون مسجد در اتاقی کوچک کتیبه ای به چشم می خورد که به تاریخ بنای مسجد و بانی آن اشاره می کرد. (مسجد پیر بادام کلوخ به همت حاجی حسین سراجی جوشقانی و کمک مومنین اتمام پذیرفت ، هزار و سیصد و چهل شمسی) متاسفانه به دلیل اینکه برای بازگشت عجله داشتیم نتوانستم به روستای کلوخ بروم و در باره پیر بادام از مردم آنجا تحقیقاتی بیشتری به عمل آورم. امیدوارم در آینده فرصت این کار برایم فراهم گردد. از بازدیدکنندگان محترم این وبلاگ تقاضا دارم اگر اطلاعاتی در مورد ایشان دارند برای این فقیر ارسال کنند و همچنین اگر با مکانهای گمنامی مشابه آن آشنا هستند معرفی نمایند. برای آشنایی بیشتر شما با این مکان مقدس برخی از عکسهایی را که از آن مکان گرفته ام در اینجا قرار دادم.

داخل اتاق عمارت که در کنار عبادتگاه ساخته شده است

درون شکاف صخره و محل عبادت که با کاشیکاری و آینه کاری تزئین شده است

 کتیبه درون اتاق مسجد

  نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:6  توسط وحید  | 

کتاب مستطاب «رسالۀ روح الارواح» نوشتۀ شیخ احمد سمعانی از مشایخ طریقت در قرن 5 و 6 هجری قمری است. شهاب الدین ابوالقاسم احمد بن ابی المظفر منصور السمعانی ، صوفی صافی و مفسر عظیم الشأن یکی از بزرگان خانوادۀ مشهور سمعانی در مرو بوده است. خانوادۀ او از پدر و عمو و پدربزرگ همه از بزرگان و مؤلفان زمان خود بوده اند. از مطالعۀ روح الارواح اثر کم نظیر احمد سمعانی در می یابیم که او دوستدار شعر و خود شاعر بوده است و جابجا از اشعار خود و شاعران دیگر خصوصاً سنایی غزنوی استفاده می کند. تولد این شیخ بزرگ و صوفی حقیقی را چهارصد و هشتاد و هفت و رحلت او را پانصد و سی و چهار نوشته اند. ظاهراً غیر از کتاب روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح اثر دیگری از وی در دست نیست. متن این رساله باغ زیبایی است پر از گلهای عطرآگین سخن و نصایح که با اشاره به قلندران و اهل سیر و سلوک در سر تیترها با عنوان «ای درویش» و یا «ای جوانمرد» انسان را با رحمانیت خداوند آشنا می کند تا انسان با بت درون که زاییدۀ شیطان است مبارزه کرده و در آفاق و انفس سیر نماید تا رستگار شود. در جایی گوید «هزار هزار جان فدای کسی باد که تخت بتان بشکند پس بمیرد. با بت به گردن فرو آویخته به گور فرو شدن خوش نباشد.» و داستانهای زیبا و آموزنده می آورد و از قرآن کریم و زندگی پیامبران سخن می گوید تا چراغ راهی باشد برای روشن شدن انسان که بتواند به راحتی با شرک و بت پرستی مبارزه نماید و جز به ذات حضرت باریتعالی ایاک نعبد و ایاک نستعین به غیر او نگوید و تنها او را بپرستد. شیخ در این رساله قیامت را شحنه و دوزخ را زندان و بهشت را بوستان و بالاخره قرآن را هزار دستان می نامد و از زبان حضرت حق می گوید که ای بندۀ من اگر طاعت کنی قبلو بر من و اگر سؤال کنی عطا بر من و اگر گناه کنی عفو بر من و در ادامه بزرگترین دولت را برای هر انسان انه کان ظلوماً جهولا می داند و می فرماید که دلهای همۀ مشتاقان زیر نظر خداوند یکتاست و تنها جمال و انس و سرور و راحتی و طرب در کوی اوست و مشتاقان کوی او را غمی نیست و او گرسنگان و کشته شدگان کویش را دوست دارد و مردم سیر و بیخبر از افتادگان و نیازمندان را دوست نمی دارد و عاشقان کوی خود را دنیا دوست و زهد فروش و متزوّر و سلطه طلب و خود بین نمی خواهد و کشته شدگان کوی خود را بل احیاء عند ربهم می فرماید و آ نان را در بهشت ، مقام رفیع داده و صاحب رزق و روزی قلمداد می کند.

در پایان رساله در رابطه با مهربانی و الطاف خداوندی می فرماید «ای جوانمرد شیر ، شفقت مادری دارد اما چنگال تیز دارد و مور در بچه شیر افتد شیر خواهد که به حکم مهر مادری مور از او جدا کند لیکن تیزی چنگال را چه کند؟ اگر چنگال تیز نباشد شیر نباشد و اگر شفقت نباشد مادر نباشد. شیر مادری با مهر و محبت است و از مهر مادری شفقت می زاید و از صفت شیری ، هیبت و خداوند در عین حال که اکرم الاکرمین است جبار و قهار نیز هست.» . و تو ای درویش و جوانمرد وقتی قدم در کوی او خواهی گذاشت که در همۀ احوال عبادت او کنی و از تن پروری و تکبر و سلطه گرایی و خودبینی و مال اندوزی اجتناب کنی و دست افتادگان و بینوایان گیری و به هر چه به تو ارزانی داشته قناعت کنی و شاکر باشی که او آگاه بر همۀ حالهاست. چون بر تمام کائنات احاطه دارد می تواند به هر چه داده به آنی بگیرد و به هر که بخواهد هر چه و به هر اندازه دهد و از همه چیز و همه کس بی نیاز گرداند. پس از آنچه دست داده و چند روزی بیش ماندگار نیست دل خوش مدار و ستم مکن و بر آنچه که حکم او روا داشته و از تو گرفته و یا خواهد گرفت پریشان و در هم مباش و جنگ مکن.

رسالۀ روح الارواح مورد توجه و مطالعه و تحقیق و بررسی و اقبال آقای پروفسور ویلیام چیتیک ؛ استاد ادیان دانشگاه ایالتی نیویورک در استونی بروک واقع گردیده و شرح مفصلی بر آن نوشته است. (به نقل از مقدمۀ کتاب نوشتۀ داوود رواسانی که خطاطی کتاب را نیز بر عهده دارد). نمونه ای دیگر از متن کتاب :

«هو ، خاص ترین همه نام هاست. هر اسمی که بر زبان برانی ، لب بجنبانی اما «هو» کلمه ای است که زبان و لب را که وکیل و دربان دل اند با او کار نیست. از سر زبان بر نیاید. از میان جان و قعر دل برآید. هو باید که از قعر دل مترقی گردد به نفس پاک از دل پاک از سرّ پاک از ضمیر پاک از باطن پاک کرده قصد درگاه پاک کند گذران و روان و برّان چون برق خاطف و ریح عاصف ؛ نه چیزی به او درآویخته و نه او به چیزی درآویخته. اگر به عالم قدرت نظر کنی ، عرش تو را ذره ای نماید و اگر به عالم حکمت نگری ذره ای تو را عرشی نماید. با دوست بودن بی هیچ چیز خوش است و بی دوست با همه چیز ناخوش است. هر که از دوست محجوب است در عین بلیّت است اگر چه کلید خزاین ملک در آستین دارد و هر که به لطف دوست مجذوب است در عین عطیّت است اگر چه نان شبانگاهی ندارد.» این کتاب ارزشمند را انتشارات زرین در سه هزار نسخه در سال 1382 منتشر کرده است و مطالعۀ آن را به تمامی علاقمندان عرفان ایران و رهروان کوی حقیقت توصیه می نمایم.

  نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:29  توسط وحید  | 

تولد قطب عالم بشریت ، حضرت ولی عصر ، مهدی صاحب زمان بر همگان مبارک باد.

شب سیاه ، شراری ، ستاره ای درصبح / طلوع می کند آری ، ستاره ای درصبح

سکوت ثانیه ها را شکاف خواهد داد / صفیر صاعقه واری ، ستاره ای در صبح

ز دوردست می آید طنین حادثه ای / صدای سمّ سواری ، ستاره ای در صبح

عبور یکّه سواری به دشتهای امید / کشیده رد غباری ، ستاره ای در صبح

دل زمین و زمان را اسیر خود کرده است / جمال روی نگاری ، ستاره ای در صبح

کند شهاب سواری شگفت و شیرین کار / به روز حادثه کاری ، ستاره ای در صبح

سواد هر چه سیاهی سپید خواهد کرد / سوار پاک تباری ، ستاره ای در صبح

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط وحید  | 

شمس تبریزی :

ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد ، بنگر که بوستان ما خود چه باشد؟!

ابوسعید ابوالخیر :

کجاش جستی که نیافتی؟ اگر قدمی به صدق در راه طلب نهی ، در هر چه نگری او را بینی.

علی هجویری :

باید چندان بدانی که بدانی که ندانی.

بهاء ولد :

هر لقمه که می خوری ، بدان که آن لقمه تو را می خورد ، و عمر تو را کم می کند.

عین القضات همدانی :

خلق از ابلیس نام شنیده اند. نمی دانند که او را چندان ناز در سر است که پروای هیچ کس ندارد.

ابوبکر مستملی بخاری :

بت اندر عالم بسیار است. یکی از بتان ، کرامات است.

میبدی :

سوختگان درگاه ما را گوی تا دست تهی آرید بر ما ؛ که ما دست تهی دوست داریم. فروشندگان ، دست پر خواهند ، بخشندگان ، دست تهی.

واسطی :

مرید صادق را از خاموشی پیران ، فایده بیش از گفت و گوی بُوَد.

یحیی معاذ رازی :

الهی! مرا اعتماد بر گناه است ، نه بر طاعت ؛ زیرا که در طاعت اخلاص می باید و مرا نیست ، و در معصیت فضل می باید و آن تو را هست.

حشمت علیشاه :

فرزندم! بر آن باش که زشت را زیبا ، زیبا را زیباتر و عالی را متعالی کنی تا به تکلیف انسانی عمل کرده باشی.

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:45  توسط وحید  | 

 جاروب لا :

اشاره است به جملۀ «لا مؤثر فی الوجود الا الله» که نفی ما سوی الله و اثبات یکتایی خدا می کند. سنایی گوید :

پس به جاروب لا فر روبیم  /  کوکب از صحن گنبد دوار

دوات :

مادۀ مخصوص که در نوشتن از آن استفاده می کنند. در سخنان شیخ عزیزالدین نسفی ، کنایه از عالم جبروت است. وی در کتاب انسان کامل گوید : عالم جبروت را دوات گویند و عالم کبیر دوات دارد و عالم صغیر هم دوات دارد. دوات عالم صغیر نطفه است از جهت آنکه آنچه در عالم صغیر موجود شد ، آن جمله در نطفه موجودند.

اصحاب کیاست :

کسانی که هوشمند و با فراستند. اولیاء الله را اهل کیاست گویند. در روایات ، از صفات مؤمن ، یکی کیاست است.

تساکُر :

خود را به مستی زدن ، تظاهر به مستی کردن. در شرح شطحیات آمده است که تساکر مثل تواجد است و اقتباس نور زیادت.

زواهر علوم :

طریقت را که اشرف و انور علوم است گویند. زواهر ، وصل است زیرا که وصلت به حق موقوف به علم طریقت است.

شغاف :

شدت محبت را شغاف گویند که بر پنج درجه است : امتثال امر محبوب ، محافظت باطن از غیر محبوب ، محبت با محبان محبوب ، پنهان کردن احوالی که میان محب و محبوب رود.

علم حقایق :

یعنی علم به حق ، از جهت ارتباط آن به خلق ؛ و انشاء علم از او به حسب طاقت بشری. مبادی آن ، امهات حقایق است که لازمۀ وجود حق است.

ماهی :

عارف کامل است که مستغرق در بحر معرفت است. مولوی گوید :

این جهان دریاست تن ماهی و روح  /  یونس محبوب از نور صبوح

گر مسبح باشد ار ماهی رهید  /  ور نه در وی هضم گشت و ناپدید

نفحات ربانی :

کنایه از تجلیات رحمانی است.

یوسف قدسی :

مراد روح شریف انسانی است که گرفتار بند ظلمتکدۀ تن شده است.

الا ای یوسف قدسی برآ از چاه ظلمانی  /  به مصر عالم جان شو که مردِ عالم جانی

  نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط وحید  | 

اخیراً با کتابی آشنا شدم به نام «شطح نو ، سخنان شماس خراسانی عارف قرن هیچدهم» که در سال 1386 توسط هیوا مسیح نویسندۀ خوش ذوق تنظیم و منتشر شده است. برای آشنایی بیشتر شما با این کتاب در اینجا متن کامل مقدمۀ آن را به قلم هیوا مسیح نقل می کنم :

قرنها پیش ، شاید هم قرنها بعد ، پیری در کوهستان های شمال خراسان زندگی می کرد ، پر راز و عجیب. او دوست و خویش همه بود و غریب با همه. می گفتند : ناگهان او را در شهر مشهد دیده اند که تازه از نیشابور آمده بوده و حالا داشته به سینما می رفته ؛ و ناگهان در آلاچیق خودش که بر فراز زیباترین بلندی های منطقۀ گولیل ساخته بود ، به ذکر نشسته. و گاه او را در تهران دیده اند که به سمت فرودگاه می رفته تا سری به پاریس بزند و از آنجا ناگهان در گرانادا پیدایش می کنند ؛ همان روز کسی او را در مکه در حال طواف دیده ؛ و کسی دیگر همان روز او را در خرقان و بسطام می بیند. او مردی امّی بوده ، ولی کسانی می گویند از کسانی شنیده اند که به چندین زبان زندۀ دنیا از جمله زبان گیاهان و پرندگان سخن می گفته. تنها باری که او را در حال نوشتن دیده اند ، روزی بوده که با مدادی کوچک در هوا چیزی می نوشته.

می گویند ، وقتی او را می یابند که در آلاچیق کوچکش ، کنار بز کوچکش و باغچۀ گوجه فرنگی و کوزۀ پر آب ، مرده بود ؛ بی آنکه هیچ کرم و خزنده و جونده ای پیکرش را خورده باشد و بدنش بویی گرفته باشد. وقتی اهالی روستای نزدیک بلندی های گولیل ، می خواهند پیکرش را بردارند و بشویند و نماز بخوانند و خاکش کنند ، به محض دست زدن همۀ پیکرش چون خاکستر فرو می پاشد و بادی وزیده ، در همه جا پراکنده می کند. آن روز در آلاچیق او فقط یک دست لباس ، یک چمدان سفری کوچک خالی و یک ضبط صوت کوچک پیدا می کنند. در آن ضبط صوت صدایی می شنوند که گویا صدای خود او بوده و حرفهایی زده ، مثل اینکه دربارۀ کسی یا شاید در بارۀ خودش یا با خودش حرف می زده. می گویند حرفهای او را تا زمانی که ضبط صوت کوچک باطری داشته گوش می دادند و بعد از تمام شدن باطری ، نمی دانند با آن چه کنند ؛ پس در خانۀ یکی از اهالی نگهداری می کنند تا کسی به شهر برود ، باطری بخرد یا آن را به شهر ببرد و به کسی بدهد که از حرفهای او سر در آورد. بعد هم همه چیز از یادشان می رود و ضبط صوت و کاست ، در بازی های کودکانۀ بچه های روستا گم می شود.

سالها پیش ، وقتی برای جمع آوری گیاهی کمیاب به بلندی های گولیل در شمال خراسان رفته بودم ، باد تابستانی می وزید و غبار نازکی از سطح علفها و زمین بر می خواست ، ناگهان از زیر خاک نرم کنار گیاه گوجه فرنگی ، که گوجه های بسیار کوچکی داشت ، گوشۀ کاستی تیره رنگ نظرم را جلب کرد. برداشتم و چون غنیمتی ، به همراه چند گوجۀ قرمز کوچک به خانه آوردم. روزها بعد ، کاست را ترمیم کرده و گوجه ها را که حالا خشک شده بود ، در گلدان بزرگی کاشتم و حالا هنوز هم هر سال ، این گیاه را می کارم و گوجه های قرمز کوچکی از آن می روید که بو و طعم عجیبی دارد. اما با شنیدن صدای مردی در کاست پیر ، همۀ زندگی ام در هم ریخت. پس به گولیل برگشتم و سراغ صاحب صدا را گرفتم. ماجرای او سینه به سینه طی شاید قرنی یا قرنها ، نقل شده بود. زندگی پر راز و عجیبی که در این یادداشت آمد. اما تنها کسی که نام او را می دانست پیرمردی صد ساله بود که در بستر بیماری خوابیده رو به مرگ بود. اهالی روستای نزدیک بلندی های گولیل گفتند : شاید او نامش را بداند. پیر گفت : شماس خراسانی.

آنچه در این کتاب می خوانید حرفهای شماس ، عارف پیر گمشده ای است که در قرن هیچدهم می زیسته ، او همسایۀ قرناقرن ماست. او نه مقبره ای دارد و نه سنگ مزاری ؛ ما هم حالا پذیرفته ایم که او در خویشتن مرده و سنگ مزارش گیاه گوجه فرنگی کوچکی است که همه ساله در بلندی های گولیل و در گلدان خانۀ من سبز می شود ، گل می دهد و گوجه های قرمز کوچکی از آن متولد می شود که بو و طعم عجیبی دارد.

نمونه ای از متن کتاب :

- کسی پرسید : چگونه عارف شدی؟ گفتم : مسیر پرواز پرنده ای تغییر کرد.

- گفت : در سفرم به سویی. اما آنکه سفر می کند ، نه من ، جاده است که به سوی من می آ ید.

- گفت : سالی در نیویورک بودم ، کسی گفت : چگونه عارفی تو که عارف در بیابان است؟! گفتم : چون بیابان در من است.

- گفت : خوابی دیدم : چندان گناه کردم که در بهشت به رویم باز گشودند.

- گفت : همه چیزم را فروختم برای خرید «هیچ».

- گفت : روزی در راه الاغی به سویم آمده بویم کشید ، در دم ، علفی شدم.

- گفت : رفته بودم شبان شوم ؛ که غفلت شبان را خالص تر می دیدم تا غفلت موسی.

- گفت : کسی پرسید : تصوف چند مقام است؟ گفتم : چهل و یک مقام. گفت : آن یکی تو افزوده ای؟! گفتم : نه ، زمان افزوده است. گفت : چیست آن؟ گفتم : تنهایی ، یکتایی.

- و گفت : شبی در خواب نزد خدا رفته بودم و دل از شوقی بزرگ می تپید سخت ؛ صبح که برخواستم در سینه ، دلی نبود.

همۀ دوستان عزیز و گرامیم و تمامی خوانندگان این وبلاگ را به خواندن این کتاب دعوت می کنم.

  نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:24  توسط وحید  | 

تولّد غوث دو عالم ، حیدر کرار ، صفدر قهار ، علیّ عالی اعلا ، ولی والی والا ، خدیو ملک معانی ، قسیم دوزخ و جنت ، وصی پیغمبر ، حامی دین ، باب نجات ، مصدر ذات ، پدر یتیمان ، امید ناامیدان ، اسدالله غالب بر عاشقان آن حضرت مبارک باد.

علی خلاصۀ ارکان انجم و افلاک / علی عصارۀ مردان خالص بیباک

علی جواهر هستی علی نهایت عشق / علی فراتر از اندیشه ، دانش و ادراک

قسم به سوز دل عاشقان حضرت دوست / علیست مهر نمایان ، علی حقیقت پاک

علی تو کیستی که از محبت تو / به پا شده است قیامت ز خاک تا افلاک

گذشته اند ز مرز جنون اهالی خاک / زدند جملۀ کرّوبیان گریبان چاک

به پیش بحر وجود تو ای شگفت انگیز / جهان و هر چه در آن است نیست جز خاشاک

هزار جان عزیزم اگر ببخشد حق / یکی یکی به فدای علی کنم چالاک

مگر تو ای شه خوبان طریق بنمایی / وگرنه باز ندانم نجات را ز هلاک

ز مویه های تو در چاه جهل مردم شهر / من و دو دیدۀ خونین که تا ابد نمناک

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:7  توسط وحید  | 

(مقامه و مقامه نویسی در زبان فارسی و عربی)

چكيده :

        به طور كلّي در اواخر قرن چهارم ، نوعي از انواع و آثار منثور عربي كه در واقع ادامة‌آثار منثور و متكلّف بود ، با شكل و محتواي خاصّي بين نويسندگان رايج گرديد كه اصطلاحاً فنّ مقامه ناميده شد. اگر چه اين فن در واقع با «ابن دريد» و «ابن فارس» آغاز گرديد ، وليكن به معناي اصطلاحي و شكل يافته ، به وسيلة «بديع الزّمان همداني» و «حريري» ادامه يافت. در اين مقاله سير معنايي كلمة مقامه ، انواع و تكامل آن در دوره هاي مختلف تاريخي ، ابداع كنندگان و ادامه دهندگان آن ، خصوصيّات و ويژيگي هاي اين سبك ، مقامه نويسان مشهور و برخي آثار كه در زبان فارسي و عربي به اين شيوه نوشته شده اند معرفي و بررسي مي گردد و در جاهايي نيز مقايسه هايي بين مقامه نويسان و آثار آنان به عمل مي آيد.

 كليد واژه ها :

مقامه ، مقامات نويسي ، ادبيّات ، بديع الزّمان همداني ، حريري ، قاضي حميد الدين بلخي

 متن مقاله :

كلمة مَقامه به فتح اول ، يا مُقامه به ضمّ اول ، از ريشة «قام يقوم قوماً و قومةً و قياماً و قامةً» اصلاً‌ يك لغت عربي است با چندين معني ، كه پس از تغيير معني در ادوار مختلف ادبي و اجتماعي ، سرانجام در قرن چهارم هجري براي فنّ خاصّي از نثر عربي اصطلاح شده و مشهور گرديده و در كتب لغت و دايرة المعارف ها بدان اصطلاح ثبت شده است. معناي لغوي اين كلمه را حتّي در آثار منسوب به دورة جاهلي نيز مي توان جستجو كرد. هر گاه به آن آثار توجّه كنيم ، مي بينيم كه اين كلمه در آنها به دو معني به كار رفته است. 1 – به معني «مجلس» و «مجمع» قبيله چنانكه «زهير» گفته است : و فيهم مقامات حسانٌ و وجوههم – و انديةً ينتابها القول و الفعل. 2 – به معني گروهي كه در يك مجلس يا در يك مجمع گرد هم آمده باشند. چنانكه «لبيد» گفته است : و مقامة غُلْبِ الرّقاب كأنّهم / جنُّ لدي باب الحصير قيام. امّا در دورة اسلامي كلمة مقامه رنگ ديگري گرفته و به معناي مجلسي به كار رفته كه در ‌آن شخصي در برابر خليفه يا شخص ديگر ايستاده باشد و به منظور وعظ سخن براند.[1]

       به عبارت ديگر لغت مقامه در اين دوره مرادف حديث گرديده است وليكن در اين معني نيز باقي نمانده و به تدريج معني مطلق سخنراني به خود گرفته است ، يعني از معني ايستاده سخن گفتن بيرون آمده و دلالت بر سخنراني يا حديثي كرده كه شخصي در مجلس ايراد كند ، خواه ايستاده باشد ، خواه نشسته. در كلام الله مجيد نيز يك بار كلمة «مقامه» به معناي «جاي ماندن» آمده است. «الذي أحلّنا دارالمقامة من فضله لا يمسّنا فيها نصبٌ و لا يمسنا فيها لغوبٌ».[2]

       در دورة خلفاي بني اميّه و اوايل خلافت عبّاسيان كلمة مقامات بار ديگر اندكي تغيير معني داد و بر اجتماعات و جلساتي اطلاق شد كه در آن خلفا از پرهيزكاران و پارسايان پذيرايي مي كردند و از آنان پند و اندرز مي گرفتند چنانكه «هشام» از «خالد بن صفوان». مفرد مقامات گاه گاه مذكر به كار برده شده (مقام) چنانكه در عبارات مشهور مخصوص گدايان سجع گوي «ارحموا مقامي هذا» كه مقصود جاي ايستادن است و يا در اصطلاح مقام فلان زاهد در برابر فلان خليفه ، چنانكه در كتاب عيون الاخبار «ابن قتيبه» به كار برده شده است و گاه مؤنّث چنانكه در قول «بديع الزّمان» آمده : «فاصبر عليه الي آخر مقامته». كلمة مقامه با اين معنا شهرت بسيار يافته چنانكه «ابن قتيبه» در كتاب «عيون الاخبار» فصلي به عنوان «مقامات الزّهاد عند الخلفاء و الملوك» تخصيص داده است و بسياري از نمونه هاي اين مقامات را آورده است. پس «ابن قتيبه» مفرد اين كلمه (مقام) را به معني موعظه و خطبه به كار برده و پس از او «ابن عبدربه» و همچنين «طرطوشي» نيز اين اصطلاح را به همين معني به كار برده اند. بدين ترتيب قبل از قرن چهارم اين لغت به معناي وسيعي كه دلالت بر خطبه و موعظه داشت ، معروف و مشهور گرديد و نويسندگان نامدار مانند «مسعودي» و «جاهز» به همين معني در آثار خود به كار بردند.

       اين بود آغاز تحول مفرد اين كلمه از معني موضع و مجلس به معناي قيام خطيب در برابر بزرگان براي خواندن خطبه و يا گفتن پند و اندرز. از آن پس مفرد اين لغت (مقام) و جمع آن (مقامات) براي دلالت بر آنچه كسي در برابر خليفه يا شخص بزرگ ديگر مي گويد ، مصطلح شد و بر موعظه و پند و اندرز اطلاق گرديد.[3]                                   


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:12  توسط وحید  | 

«شیخ علاء الدوله سمنانی»

شیخ ابوالمکارم رکن الدین علاء الدوله ، احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی از بزرگان مشایخ صوفیه و از شاعران و نویسندگان قرن هفتم و هشتم هجری قمری است. اکثر بزرگان تصوف بعد از وی که صاحب تألیفات در مورد تصوف و بزرگان آن هستند از ایشان نام برده و در مورد خصال و سخنانشان صحبت کرده اند. اصل خاندان او از سند بود و در زمانن ایلخانان با عنوان «مَلِک» متصدی امور دیوانی بودند چنانکه پدر او ، ملک شرف الدین محمد در سال 687 ه.ق به امر ارغون خان به ملکی بغداد انتخاب شد و در عهد غازان خان (694 – 703 ه.ق) منصب الغ بیتکچی یافت و تا سال 695 ه.ق در این شغل باقی بود.

علاء الدوله در سال 659 ه.ق به دنیا آمد و در آغاز زندگی و دوران جوانی شغل دولتی داشت چنانکه حمدالله مستوفی ، معاصر او می نویسد : «در عهد ارغون خان ، عمل پیشه بود.» و جامی نوشته است : «در پانزده سالگی به خدمت سلطان وقت شغل گرفت.»

جناب دکتر عبدالحسین زرین کوب نیز در کتاب ارزش میراث صوفیه اشاره می نمایندمجسمه شیخ علاء الدوله سمنانی در تالار آفتاب سمنان که علاء الدوله و پدرش هر دو در دستگاه ایلخانان جاه و مقام و مکنت داشته اند و او جاه و ثروت خویش را رها کرده ، روی به خانقاه آورده و ثروت خویش را در راه درویشان و راه عرفان صرف کرده است. ایشان در جای دیگر این کتاب درباره شیخ می نویسد : « او شهرت و قبولی بی مانند داشت و حتی امرای مغول را به خانقاه خویش می کشانید. گویند علاء الدوله در ایام جوانی ملازم درگاه ارغون ایلخان مغول بود. اما جذبه ای روحانی او را در ربود و به خانقاه کشانید. پس همۀ دارایی خویش را به مستحقان داد و خود گوشه ای گزید و به عبادت و ریاضت پرداخت. چنانکه مکرر چله نشینی کرد و گویند بیش از دویست و هفتاد اربعین گذرانید. با این همه مکرر می گفت که اگر آنچه در آخر عمر معلوم من شد در اول مغلوم می شد ، ترک ملازمت سلطان نمی کردم و در دربار سلطان به کار ستمدیدگان می رسیدم. (بینشی که قرنها بعد در وجود شیخ بهایی ، میر فندرسکی و میرداماد مشاهده کردیم و از آن راه خدمات بسیاری را به مردم و کشور به انجام رسانیدند و در بسیاری از مواقع از تندرویهای شاه جلوگیری به عمل می آوردند.) در واقع نفوذ و قدرت علاء الدوله در این دورۀ عزلت به قدری بود که امیر چوپان از امرای بزرگ مغول به او التجاء کرد و او در باب وی نزد سلطان ابوسعید وساطت نمود. او در تصوف به حفظ شریعت پایبندی تمام داشت و از همین رو طریقۀ شیخ محی الدین عربی و عقاید او را نمی پسندید.»

در مورد اوایل کار او در منابع دیگر نوشته اند که در یکی از سفرهای ارغون ، علاء الدوله را تغییر حالی دست داد و از خدمت دیوانی رویگردان شد و شیخ خود این تغییر حال را در کتاب العروه به زمان جنگ ارغون و سلطان احمد تکودار ، نزدیک قزوین که در سال 683 ه.ق روی داده مربوط دانسته است. شیخ دو سال دیگر در اردوی ارغون ماند تا سال 685 که به سمنان بازگشت و آن دو سال هم در اردوی شاهی به خانقاه شيخ علاءالدوله سمناني در صوفي آباد سمنانتهجّد و عبادت و اعراض از امور دنیوی پرداخت. در 685 ه.ق به سمنان بازگشت و در تحصیل علوم فقه و حدیث و علوم دیگر کوشا شد و به سیر و سلوک پرداخت و غلامان و کنیزکان خود را آزاد کرد و اموال خود را وقف نمود و خانقاه سکاکیه ، منسوب به شیخ حسن سکاک سمنانی ، از صوفیان قرن پنجم و ششم را تعمیر و مرمت کرد و در آن اربعینات برآورد. پس از آن برای دیدار شیخ نورالدین عبدالرحمن اسفراینی ، عارف معروف ، با اجازۀ ایلخان به بغداد رفت (سال 687 ه.ق) و دست ارادت به مراد خود داد و آنگاه نخستین سفر حج را در پیش گرفت و باز به خدمت مراد خود پیوست و تا سال 699 بنا به نوشتۀ خود او ، در خدمت عبدالرحمن اسفراینی بود و از او اجازۀ ارشاد گرفت و به صوفی آباد سمنان رفت و در بنایی که «برج احرار» نام دارد ساکن شد و در خانقاه خود به تعلیم و ارشاد و تألیف کتب مشغول شد و بار دیگر در 732 ه.ق به زیارت حج رفت که آخرین سفر او به خانۀ خدا بوده است. شیخ عبدالرحمن اسفراینی به دو واسطه نسب خرقۀ خود را به شیخ نجم الدین کبری می رسانید. علاء الدوله در مدح شیخ خود مدایحی دارد.

البته شیخ علاء الدوله ضمن ارشاد و تعلیم و کارهای خانقاهی و صوفیانه همچنان با شاهان ایلخانی ارتباط داشت و انقطاع کلی او از مشاغل دیوانی با موافقت اولجایتو در سال 705 ه.ق روی داد و پس از آن ، باز هم این ارتباط برقرار بود چنانکه یکی از اشعار خود را در سال 709 ه.ق در سلطان آباد سرود و در این سال در پایتخت اولجایتو به سر می برده و با شیخ صفی الدین اردبیلی و علامۀ حلّی بر سر یک سفره با سلطان محمد خدابنده نشسته است. بنابراین قطع ارتباط کلی او از شاهان در سال 720 ه.ق اتفاق افتاد و قول جامی در این باره درست می آید که وی در سال بعد در خانقاه سکاکیه معتکف شده است.

علاءالدوله همواره مورد احترام شاهان و امیران و بزرگان بود چنانکه در جنگ میان ابوسعید بهادر و امیر چوپان ، وساطت کرد ؛ زیرا امیر چوپان با هفتاد هزار سوار از خراسان به جانب عراق تاخت و در سر راه خود به خانقاه علاء الدوله وارد شد و از او خواست که سلطان ابوسعید را با او بر سر مهر و لطف آورد ، شیخ نیز به ملاقات سلطان رفت و سلطان اعزاز و احترام فوق العاده کرد و شیخ را پهلوی خود نشاند و به دو زانوی ادب نشست و علاءالدوله در خاموش کردن آتش جنگ و صلح میان سلطان با امیر چوپان سعی بسیار نمود. علاءالدوله تا پایان عمر در صوفی آباد سمنان به سر برد تا در شب جمعه بیست و دوم ماه رجب سال 736 ه.ق درگذشت در حالی که مریدان بسیاری را تربیت کرد و تألیفات فراوان به جای گذاشت.

مزار شیخ علاء الدوله سمنانی در صوفی آباد سمناناز مریدان معروف او ، یکی خواجوی کرمانی بود که در صوفی آباد در خدمت او به سر می برد و جمع آوری دیوان علاء الدوله را هم به او نسبت داده اند و دیگر اخی علی مصری و ابوالبرکات تقی الدین علی سمنانی را نام برده اند و شیخ خلیفه (مقتول به سال 726 ه.ق) شاگرد علاءالدوله بوده است. قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین ، علاءالدوله را شیعی مذهب دانسته است ، اما دیگران در شیعه بودن او شک کرده اند ، هر چند در آثارش از امامت حضرت علی (ع) سخن رانده و قاضی نورالله به آنها اشاره کرده است.

شیخ علاءالدوله به اجرای احکام شرعی سخت پایبند بود و تعصب می ورزید و در تصوف به اعتدال اعتقاد داشت. با کسانی که مانند ابن عربی از وحدت وجود دم می زدند مخالفت می کرد و به این جهت با شیخ کمال الدین عبدالرزاق کاشانی مکاتبه کرد و چون آگاه شد که عبدالرزاق می گوید : «حق وجود مطلق» است زبان به تکفیر او گشود و عبدالرزاق در مکتوبی علاءالدوله را به سبب این تعصب ملامت کرد و نوشت مرا با شیخ ملاقاتی نیفتاده و به مجرد خبر ، تکفیر کردن لایق نیست و علاء الدوله باز هم به ردّ او پرداخت و نوشت که در حواشی خود بر کتاب فتوحات مکیه ابن عربی این تسبیح «سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها» را هذیان دانسته و بر ابن عربی تاخته است ، پس عبدالرزاق را به توبه و انابت برای نجات از این ورطۀ هولناک دعوت می کند و می گوید : این ورطه ای است که دهریون و طبیعیون و یونانیون نیز از آن استنکاف می کنند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:28  توسط وحید  | 

توجّه :

جناب حشمت علیشاه اعلام کردند که بازدیدکنندگان محترم وبلاگ می توانند سؤالات خود را در زمینه های معرفتی ، سلوک و موضوعات عرفانی در بخش نظرات وبلاگ مطرح کنند تا از سوی این بنده به ایشان منتقل شده و پاسخ لازم داده شود.

اینک شعری از نویسنده :

سینۀ این خاک را باید درید / شخم ها در قلب آن باید کشید

بذرها در خاک می باید فشاند / آب صافی در میان آن کشاند

تا بروید دانۀ گندم ز خاک / از جوانه سازد آن را چاک چاک

از برای دفع آفت روز و شب / پاس باید داشتش در تاب و تب

بعد از آن هنگام صبر و انتظار / تا برآرد خوشه خوشه بار بار

آن زمان وقت درو آید پدید / خوشه ها را جمله سر باید برید

می فشانندش به چنگک در هوا / تا که کاه از دانه ها گردد جدا

نوبت غربال آید زان سپس / تصفیه گردد ز سنگ و خاک و خس

زان سپس در زیر سنگ آسیاب / غلط غلطان تا شود خرد و خراب

می رسد هنگام ضرب و مشت و لت / تا خمیر آید عیان در منزلت

پس تنور داغ گردد جای او / تا بسوزد جمله خامی های او

تا که چسباندند نان را در تنور / گندم خاکی مبدّل شد به نور

از تنور آید برون با عزّ و جاه / می گذارندش میان خوان شاه

چونکه دلخواه است و پاک و محترم / شاه خوش در می کشد او را به دم

در میان بزم جانان بی شکی / هستیش با دوست می گردد یکی

چشم جان را باز کن اسرار بین / سیر انسان را در این اطوار بین

راه گندم تا به خوان شاه بین / راه مردم تا بر الله بین

کمتر از یک دانه گندم نیستی / همّتی کن ور نه مردم نیستی

درد و سختی را به جان باید خرید / رنجها در راه او باید کشید

گر هزاران رنجش است و صد الم / چون که پایان اوست سالک را چه غم

آتش سوزان به راهش گلشن است / اشکم ماهی ز مهرش مأمن است

شربت قند است زهر از دست او / ای به قربان نگاه مست او

جان و مال و هستی خود را بباز / پیش چشم مست یار دلنواز

ترک هستی کن بسوزان خویش را / عقلهای مصلحت اندیش را

راه کوی و منزلش عشق است و عشق / خرمن او حاصلش عشق است و عشق

وقت را دریاب و رو کن سوی دوست / نیست ما را مسکنی جز کوی دوست

بیگمان بیدار شو هشیار باش / راه پویان روز و شب در کار باش

حاصل مطلب ، به راهش ای بصیر / از خودت خالی شو و پیشش بمیر

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:40  توسط وحید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM