شعر و ادبیات - مطالب عرفاني - شرح حال و سخن عارفان و درويشان - اصفهان شناسی - درباره تخت پولاد و ... |
مؤلف، تصحیح و توضیح: مهران افشاری
انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
تهران،
چاپ اول،
1382
این کتاب مشتمل بر سی رساله از رسائل اهل فتوت و درویشان خاکسار است که برای نخستین بار منتشر می شود. مؤلف در مقدمۀ کتاب از چند لحاظ فتوت را بررسی کرده و کوشیده است توضیح دهد که چگونه جوانمردی از عیاری و سپاهی گری به قلندری و خاکساری انجامید. اگر سخن برخی دانشمندان را بپذیریم که فولکلور، فرهنگ و ادبیات مردم عامی است که از گذشتگان به صورت مکتوب به جای مانده است، این کتاب درست با چنین تعریفی از فولکلور مطابقت دارد. گذشته از پژوهندگان فرهنگ و ادب عامۀ ایران، هم پژوهشگران تاریخ اجتماعی ایران را به کار می آید و هم مرجعی مهم است از برای پژوهندگان عرفان و تصوف اسلامی، خاصه شاخۀ ایرانی و عامیانۀ آن که با فتوت آغاز می گردد و به خاکساری می انجامد. این کتاب نمودار فرهنگ و تمدن نیاکان ما است و آداب و افسانه ها و اعتقادات طبقۀ عامۀ ایران در اعصار گذشته را نشان میدهد.

دو هایکو از نویسنده:
دریا،
ساحل را نوازش می کند
طوفان در پیش است.
***
دریا و آسمان،
دو آینه ی رو در رو
و من در این میان حیران
از ازل تا ابد پیداست.
«باباطاهر عریان همدانی»
عارف و شاعر ایرانی قرن پنجم که به یکی از گویشهای غرب ایران شعر سروده است. به گفته رضاقلی خان هدایت (1215ـ1288)، که منبع خود را ذکر نمی کند، باباطاهر در دوران حکومت دیلمیان می زیسته و
در 410 درگذشته است (1344 ش ، ص 157). یکی از دوبیتیهای منسوب به او معماگونه است : «موآن بحرم که در ظرف آمَدَسْتم /موآن نقطه که در حرف آمدَسْتم // به هراَلْفی اَلِفْ قدّی برآیه / الِفْ قدّم که در اَلْف آمدستم »؛ میرزا مهدی خان کوکب در > مجلة انجمن سلطنتی آسیایی بنگال < تفسیر بسیار عجیبی از این دوبیتی کرده است: مقدار عددی «اَلِف قد» و «دریا» (معادل فارسی واژة عربی «بحر») و نیز «طاهر» هرکدام به حساب جُمّل برابر 215 است. حال اگر «الف قد» (215) را به «اَلْف » (111) بیفزاییم ، عدد 326 به دست می آید که معادل مقدار عددی «هزار» است به شرطی که به شکل «ه ـ زـ اـر» محاسبه شود. بدین ترتیب از «الف قدی که در الف آمده است » تاریخ تولد باباطاهر (326) به دست می آید. اما عّلامة قزوینی این تعبیر را از جملة «توجیهات بسیار عجیب و غریب » دانسته است (ج 5، ص 281ـ282). رشید یاسمی نیز (ص 66ـ80) قول میرزا مهدی خان کوکب را انتقاد کرده و آن را نوعی «تکلّف و حساب تراشی که ابداً با لطف طبع باباطاهر مناسبت ندارد» شمرده است، اما او خود با استناد به همین شعر و به این دلیل که اول دسامبر سال 1000 میلادی با آغاز محرم 391 هجری مصادف بوده ، تولد باباطاهر را در 390 یا 391 دانسته است. مجتبی مینوی (ص 55ـ58) از نظریة رشید یاسمی انتقادی گزنده کرده است.
به احتمال زیاد این دوبیتی از باباطاهر نیست، بلکه ساختة نُقْطَویانی چون ملا محمد صوفی مازندرانی است که از ایران گریخته و به دربار جلال الدین اکبرشاه تیموری (حک :963ـ1014) در هند پناه برده بودند و با توجه به اینکه اهل حق باباطاهر را از بزرگان خود می شمارند و این فرقه با فرقه های دیگر غالیان واسماعیلیان ، و بعدها با حروفیان و نُقْطَویان ، در مواردی اشتراک عقیده داشته اند، این دو بیتی در برخی از مجموعه های متأخربه باباطاهر منسوب شده است . یکی از قدیمترین اسناد تاریخی دربارة
باباطاهر در راحة الصدورِ راوندی (تألیف حدود 601، ص 98ـ99) آمده است . مؤلف این کتاب ، برطبق آنچه از دیگران «شنیده » است ، نقل می کند که هنگام ورود سلطان طغرل سلجوقی به همدان (447) باباطاهر او را مورد عتاب قرار داد و گفت : «ای ترک ، با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت : آنچه فرمایی . باباگفت : آن کن که خدای می فرماید؛ انّ اللّه یأمر بالعدل و الاحسان .» این پند در حاکمِ فاتح بسیار مؤثر افتاده است . این حکایت مستلزم آن است که مرگ باباطاهر پس از 447 اتفاق افتاده باشد، ولی این نظر مغایرتی ندارد که او در زمان دیلمیان ، یعنی تحت حکومت آل بویه و منسوبان ایشان ، خاندان کاکویه ، که تا زمان لشکرکشی ابراهیم یِنال در 435 در همدان حکومت داشته اند، می زیسته است . بعید نیست که باباطاهر از معاصران ابن سینا (متوفی 428 درهمدان ) بوده باشد. ولی داستانهایی حاکی از اینکه باباطاهر در 525 شاهد اعدام عین القضات ، عارف همدانی بوده یا با نصیرالدین طوسی (متوفی 672) معاصر بوده ، جملگی مجعول است. منبعی کهنتر از راحة الصدور که اشاراتی به طاهر و مزار او در همدان دارد، نامه های عین القضات همدانی است که میان سالهای 520 و 525 نوشته شده است . در این نامه ها از طاهر در کنار دوتن دیگر از عارفان بزرگ آن شهر، شیخ بَرَکه و شیخ فَتحه ، یاد شده و به احتمال قریب به
یقین منظور همان باباطاهر همدانی عارف است (اذکائی ، ص 76؛ زرین کوب ، ص 193). بابا * لقبی است که مردم بر سبیل تفخیم بر نام اصلی عرفا و اولیا و پیروان می افزوده اند. عین القضات ، بدون ذکر این لقب می نویسد: «از برکه قدّس سره شنیدم که طاهر گفت که مردمان می آیند و ریش خود به افسوس ما فرا می دارند. پس افسوس می برند و به ریش خود می دارند.» (ج 1، ص 45)؛ یا «فتحه می گوید ـ رحمة اللّه علیه ـ هفتاد سال است تا می کوشم مگر ارادت در حق طاهر درست کنم ، نمی توانم ...» (ج 1، ص 258)؛ یا «ای عزیز! این نبشته هم بر سر تربت طاهر نبشتم ، روز شنبه ...» (ج 1، ص 351)؛ و «... بر تربت فتحه و هم برتربت طاهر، خاطر براین قرار گرفت که چیزی دیگر نویسم ...» (ج 1، ص 433). از این عبارات برمی آید که طاهر تقریباً هفتادسال پیش از عین القضات می زیسته ، و بنابراین او همان باباطاهری است که در گزارش راوندی از او یادشده است ، و نیز ارتباط عقیدتی یا طریقتی عین القضات از طریق استادانش برکه و فتحه با باباطاهر معلوم می شود. گذشته از این ، شواهد دیگری نیز دال بر وابستگی معنوی عین القضات با بابا طاهر عارف و شوریده وجود دارد.

این شعر را در شب عاشورای سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج با جگری خونین سروده و از پس پرده اشک به نگارش درآورده ام :
باز دم مویه این خاکیان / ریخت نمک بر دل افلاکیان
هلهله و شور به هستی فتاد / عقل گرانمایه به مستی فتاد
صبر بر این درد به اندازه شد / داغ دل سوته دلان تازه شد
چنگی دل دست به مضراب برد / ناله اش از دیده ما خواب برد
یاد شب واقعه را ساز کرد / در حرم راز دری باز کرد
یک شب تفدیده و شمعی شگفت / نورفشان در بر جمعی شگفت
کرد عیان پردگی راز را / داد به مرغان پر پرواز را
شب پره ها پرده دیگر زدند / از بر خورشید همه پر زدند
زاغ و زغن دور شد و صحن دشت / عرصه هفتاد و دو سیمرغ گشت
چون همگی خالص و محرم شدند / آینه گون هم صفت هم شدند
قطب زمان جان جهان پیر عشق / زد به دل تک تکشان تیر عشق
در تنشان روح دمیدن گرفت / پرده اسرار دریدن گرفت
برد چنان آبروی مرگ را / کاو ببرد باد خزان برگ را
در سر و پا ، سینه و دل ، دست و پوست / کرد به پا آتش دیدار دوست
دوست در آیینه شان جلوه کرد / در حرم سینه شان جلوه کرد
دلشده بودند و در آن های و هو / تا فلق صبح همه محو او
صبح شد و چهره خونبار مهر / از پس آن دشت برافروخت چهر
یک سر میدان همه ابر سیاه / در سر دیگر همه خورشید و ماه
ظلمت و نور از دو طرف ناگهان / تیغ کشان نیزه به کف بی امان
بر زره یکدگر آویختند / تیرگی و نور درآمیختند
لشکر ظلمت به عدد بیش بود / غرّه به انبوه خس خویش بود
جنگ که آخر شد و غوغا نشست / گرد که از غائله بر جا نشست
لیل گمان کرد که پیروز شد / چیره به روشن گری روز شد
ابر اگر تیره و بی انتهاست / پیش رخ شمس جهان در فناست
غافل از این نکته شدند ابلهان / ماه پس ابر نماند نهان
ظلمت شب پرده برافکنده بود / نور ولی تا به ابد زنده بود
شام غریبان که رسیدن گرفت / روشنی صبح دمیدن گرفت
چه گویم از عظمت حسین؟ چه گویم از عظمت عاشورا؟ چه گویم از بزرگی این حماسه با این زبان الکن؟ هفت سال پیش در شب عاشورا در خلوتی، چنان از خود بیخود شدم که یک لحظه فکر کردم در میدان کربلا هستم. از ته قلبم آرزو کردم کاش می شد آنجا بودم و آن مرد سترگ را یاری می دادم، آنگاه که یاری کننده ای طلبید. حال عجیبی بود آن شب. حالا پس از هفت سال این خاطره را مرور می کنم و با خود می گویم : وحید حالا چطور؟ حالا اگر در آن زمان و مکان باشی چه می کنی؟ به طرف کدام گروه می روی؟ حالا که زن و یک فرزند نیز داری، راه سوم را انتخاب نمی کنی؟ راه آنانی را که از تاریکی شب استفاده کردند و به پیش خانواده شان برگشتند؟ به خودم جواب می دهم : نمی دانم! فقط این را فهمیده ام که امروز هم آن میدان هست. امروز هم آن دو لشکر در مقابل هم صف کشیده اند و این صف آرایی تا قیامت ادامه خواهد داشت. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا . بیایید ببینیم و بیاندیشیم که ما در کدام طرف این میدان ایستاده ایم؟ اگر جایی که هستیم مورد رضایتمان نیست، تا دیر نشده حرکت کنیم که فرصت تنگ است.
صهبای سحر جام مرا می خواند صحرای خطر گام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است هان گوش کنید از عرش کسی نام مرا می خواند

جنید بغدادی :
صوفی چون زمین باشد که همه پلیدی در وی افکنند؛ و همه نیکویی از وی بیرون آید.
احمد سمعانی :
با دوست بودن، بی هیچ چیز، خوش است؛ و بی دوست با همه چیز، ناخوش است.
یحیی معاذ رازی :
الهی! مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم. اکنون کار با فضل تو افتاد.
عین القضات همدانی :
بهشت مائده ای است نهاده، تا خود عاشقان بهشت کدامند و عاشقان خدا کدام؟
سعدی شیرازی :
اگر سرخی روی معشوقان نداری، زردی روی عاشقان باید که بیاری.
ابوالفضل ختّلی :
دنیا یک روزه است، و ما را در آنجا وظیفه، روزه است.
امام محمد غزالی :
چشم دشمن همه بر عیب افتد؛ ولیکن سخن وی نیز از راست خالی نباشد.
شبلی :
اگر بر دل من، دوزخ با همه آتش و همه سوختن، بگذرد و از تن من مویی بسوزد، مشرک باشم.
شمس تبریزی :
ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد؟
خواجه عبدالله انصاری :
هر که تو را جوید به خویشتن، نه تو را شناسد، نه خویشتن.
خلوتیان ملکوت :
جوانمردان طریقت را گویند. حافظ گوید :
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت / به تماشای تو آشوب قیامت برخواست
ظهور :
یعنی بروز و نمود چیزی. ظهور حق یعنی تجلی در اسماء و صفات و تعینات. زیرا موجودات مظاهر اویند و او در آنها خود را نموده است. ظهور را مراتبی است.
ظهور اول :
ظهور و تجلی اول ، تجلی علمی است به علم اجمالی.
ظهور ثانی :
تجلی ثانی است که مرتبۀ تفصیل و علم تفصیلی است.
ظهور ثالث :
تحقق و وجود صور روحانی و مجردات که به واسطۀ تجلی سوم صورت می بندد.
ظهور رابع :
وجود صور مثالی و عالم برزخ بین مجردات و جسمانیات است.
ظهور خامس :
ظهور و وجود صور جسمانی است.
ظهور ظلی :
وجود ذهنی که آن را ظهور ظلی هم گفته اند.
مشارق الفتح :
عبارت از تجلیات اسمائی و مفاتیح اسرار غیب و تجلیّات ذاتند. از آن جهت آن را مشارق الفتح گویند که مفاتیح اسرار غیبند.
خفی :
روح را به اعتبار آنکه حقیقت آن بر عارفان و غیر مخفی است خفی گویند. حق را نیز خفی گویند که «لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر.»
علم حقیقت :
عبارت از علم لدنی ربانی است.

جهان جرقه ای از نور بیکرانه توست / زمان دقیقه ای از وسعت زمانه توست
شکفتن گل و نجوای باد و رفتن رود / غریوهای غریبانه از بهانه توست
نه این نزار فقط رو به کوی تو دارد / تمام هستی و ذرات آن روانه توست
چکاوکی است دلم بیقرار و بال افشان / که دم به دم به لبش نغمه و ترانه توست
درون دانه دل بس سرورها برپاست / که جایگاه و نهانخانه جوانه توست
کمی نمای مدارا به وقت مشاطه / هزارها دل محزون به زیر شانه توست
وسیع دشت وجود و عمیق چاه عدم / بسیط چهره گلرنگ و چال چانه توست
مراست خانه تکانی به هر دمی دل را / ز غیر تو که فقط این سرای خانه توست
به خط هفتم جامت قسم که باده عشق / نمی ز بحر می آتشین زبانه توست
به روی چهره من رد لطف تو پیداست / به جای جای تنم مهر تازیانه توست
تو آتشی و سراپای عاشقان سوزی / بیا بسوز که الطاف عاشقانه توست
برای این دل دیوانه لطف و قهر یکیست / که هر دو گوهر دریای بیکرانه توست
در كتاب تاريخ كشتي ايران در شرح تاريخ كشتي اصفهان آمده است : شهر بزرگ اصفهان كه از زمان صفويه به پايتختي برگزيده شد در طول تاريخ همواره مركز تجمع و پرورش
پهلوانان نامداري بوده است. قديمي ترين اثري كه از وجود كشتي گيري در اين شهر حكايت مي كند مثنوي گل كشتي مير نجات اصفهاني است. مثنوي مذكور شايد مهمترين اثر ورزشي از آن زمان باشد كه در آن به انواع فنون اصيل كشتي و رموز آن اشاره شده است. سند ديگر ما كتاب رستم التواريخ است. نويسنده كتاب يعني رستم الحكماء از پهلوانان و كشتي گيران نامداري كه در اواخر عهد صفويه ، افشاريه و زنديه در اصفهان به سر مي بردند و اغلب اهل آنجا بودند نام مي برد ، مانند : پهلوان حسين مارباني اصفهاني ، پهلوان ملا باقر ديو سفيد اصفهاني ، پهلوان محمد غلافگر ديو سفيد اصفهاني ، پهلوان دايي كثير هفت شويي اصفهاني ، پهلوان كبير اصفهاني و پهلوان آقا محمد لندره دوز اصفهاني كه به زور پنجه آهن را مانند موم نرم و چنار بيست ساله را مانند تره از زمين بر مي كشيدند. به واسطة جنگها و كشمكشهاي داخلي تا زمان ظل السلطان حاكم مستبد و مقتدر اصفهان در عصر ناصري اطلاعي از وضع كشتي آنجا در دست نيست و آنچه از اين زمان به بعد به خوانندگان محترم ارائه مي دهيم حاصل تحقيقاتي است كه از سينة مردان بزرگ اين فن در تهران ، اصفهان و كاشان و مقداري از مجله نيرو و راستي و مقداري ديگر از مجله ورزش و دانش و نيز از اطلاعات ارزشمند جناب آقاي مرشد سيد كمال عطايي مدير زورخانة جهانباره استفاده شده و به دل اين اوراق آورده ايم تا از دستبرد زمانه مصون بماند و هم يادگاري باشد براي نسلهاي آينده كه بدانند پيشگامان ورزشي آنان چگونه مراحل پهلواني را پيموده اند و نام نيك از خود به يادگار گذارده اند.
ظل السلطان كه پس از ناصرالدين شاه خود را پادشاه مي دانست به تقليد از پدر خويش همواره جمعي پهلوان در سر خانه خود نگه مي داشت و براي آنان زورخانه اي ساخته بود و هر پهلواني كه به اصفهان وارد مي شد در حضور او كشتي مي گرفت. معروف ترين پهلوان دستگاه ظل السطان ، پهلوان يوسف تركمن «سياه» بوده است. پهلوان يوسف سالها فراش آقا ميرزا هاشم امام جمعه اصفهان بوده است. نقل مي كنند پهلوان يوسف در منزل خود ماده سگي داشته كه او را به ضرب چوب مي كشد و تولة آن را نگه ميدارد. عاقبت پس از چندي توله سگ مزبور به تلافي مرگ مادر ، شكم پهلوان يوسف را مي درد و او را به ديار عدم مي فرستد. به محض اينكه خبر كشته شدن پهلوان را به همسرش كه خانم سكنجبين نام داشته ، مي دهند او با پاره كردن يقة پيراهن ، خودداري نتوانسته با فرياد و فغان بر سر و سينه زنان از منزل بيرون مي آيد. مردم شوخ طبع اصفهاني برايش چنين گفته اند :
يوسف تركمن و سگ پاره كردس / خانمی سكنجبين يقه پاره كردس
(حشمت)
در خرداد ماه گذشته که سفری سه روزه به قمصر داشتم در بازگشت به طرف اصفهان پس از اینکه قهرود را پشت سر گذاشتیم ، تابلویی در کنار جاده توجهم را جلب کرد که بر روی آن نوشته شده بود زیارت پیر بادام. درون آن جاده فرعی پیچیدیم و برای آگاهی از هویت ایشان به سوی محل زیارتگاه رفتیم.
به روستایی رسیدیم به نام الزگ که یکی از اهالی آن به ما گفت که زیارتگاه ، چند کیلومتری جلوتر بر روی کوهی قرار دارد. مسیر را طی کردیم و بنای زیارتگاه را بر روی کوه مشاهده نمودیم و خود را به آنجا رساندیم. حفره ای درون صخره بزرگی بر روی کوه قرار داشت که بر روی آن عمارتی ساخته شده بود. اهالی روستاهای اطراف این مکان را مقدس می شمارند به این دلیل که محل عبادت یکی از مردان حق معروف به پیر بادام کلوخ می باشد. پیر بادام از اهالی روستایی در آن نزدیکی به نام کلوخ است و به زعم بنده این طور به نظر می رسد که دلیل نام گذاری ایشان به پیر بادام ، جریان ریاضت کشی و خوردن یک بادام در روز باشد که یکی از کارهای مرتاضان و برخی درویشان به منظور تربیت و مهار نفس و رسیدن به روشن بینی است. حفره عبادت ایشان را در کوه کاشی کاری کرده بودند و اتاق و مسجد کوچکی نیز در کنار آن ساخته بودند. آن مکان از آرامشی دلپذیر و حوزه انرژی مثبتی آکنده بود و احساس خوبی را القاء می کرد.
درون مسجد در اتاقی کوچک کتیبه ای به چشم می خورد که به تاریخ بنای مسجد و بانی آن اشاره می کرد. (مسجد پیر بادام کلوخ به همت حاجی حسین سراجی جوشقانی و کمک مومنین اتمام پذیرفت ، هزار و سیصد و چهل شمسی) متاسفانه به دلیل اینکه برای بازگشت عجله داشتیم نتوانستم به روستای کلوخ بروم و در باره پیر بادام از مردم آنجا تحقیقاتی بیشتری به عمل آورم. امیدوارم در آینده فرصت این کار برایم فراهم گردد. از بازدیدکنندگان محترم این وبلاگ تقاضا دارم اگر اطلاعاتی در مورد ایشان دارند برای این فقیر ارسال کنند و همچنین اگر با مکانهای گمنامی مشابه آن آشنا هستند معرفی نمایند. برای آشنایی بیشتر شما با این مکان مقدس برخی از عکسهایی را که از آن مکان گرفته ام در اینجا قرار دادم.
کتاب مستطاب «رسالۀ روح الارواح» نوشتۀ شیخ احمد سمعانی از مشایخ طریقت در قرن 5 و 6 هجری قمری است. شهاب الدین ابوالقاسم احمد بن ابی المظفر منصور السمعانی ، صوفی صافی و مفسر عظیم الشأن یکی از بزرگان خانوادۀ مشهور سمعانی در مرو بوده است. خانوادۀ او از پدر و عمو و پدربزرگ همه از بزرگان و مؤلفان زمان خود بوده اند. از مطالعۀ روح الارواح اثر کم نظیر احمد سمعانی در می یابیم که او دوستدار شعر و خود شاعر بوده است و جابجا از اشعار خود و شاعران دیگر خصوصاً سنایی غزنوی استفاده می کند. تولد این شیخ بزرگ و صوفی حقیقی را چهارصد و هشتاد و هفت و رحلت او را پانصد و سی و چهار نوشته اند. ظاهراً غیر از کتاب روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح اثر دیگری از وی در دست نیست. متن این رساله باغ زیبایی است پر از گلهای عطرآگین سخن و نصایح که با اشاره به قلندران و اهل سیر و سلوک در سر تیترها با عنوان «ای درویش» و یا «ای جوانمرد» انسان را با رحمانیت خداوند آشنا می کند تا انسان با بت درون که زاییدۀ شیطان است مبارزه کرده و در آفاق و انفس سیر نماید تا رستگار شود. در جایی گوید «هزار هزار جان فدای کسی باد که تخت بتان بشکند پس بمیرد. با بت به گردن فرو آویخته به گور فرو شدن خوش نباشد.» و داستانهای زیبا و آموزنده می آورد و از قرآن کریم و زندگی پیامبران سخن می گوید تا چراغ راهی باشد برای روشن شدن انسان که بتواند به راحتی با شرک و بت پرستی مبارزه نماید و جز به ذات حضرت باریتعالی ایاک نعبد و ایاک نستعین به غیر او نگوید و تنها او را بپرستد. شیخ در این رساله قیامت را شحنه و دوزخ را زندان و بهشت را بوستان و بالاخره قرآن را هزار دستان می نامد و از زبان حضرت حق می گوید که ای بندۀ من اگر طاعت کنی قبلو بر من و اگر سؤال کنی عطا بر من و اگر گناه کنی عفو بر من و در ادامه بزرگترین دولت را برای هر انسان انه کان ظلوماً جهولا می داند و می فرماید که دلهای همۀ مشتاقان زیر نظر خداوند یکتاست و تنها جمال و انس و سرور و راحتی و طرب در کوی اوست و مشتاقان کوی او را غمی نیست و او گرسنگان و کشته شدگان کویش را دوست دارد و مردم سیر و بیخبر از افتادگان و نیازمندان را دوست نمی دارد و عاشقان کوی خود را دنیا دوست و زهد فروش و متزوّر و سلطه طلب و خود بین نمی خواهد و کشته شدگان کوی خود را بل احیاء عند ربهم می فرماید و آ نان را در بهشت ، مقام رفیع داده و صاحب رزق و روزی قلمداد می کند.
در پایان رساله در رابطه با مهربانی و الطاف خداوندی می فرماید «ای جوانمرد شیر ، شفقت مادری دارد اما چنگال تیز دارد و مور در بچه شیر افتد شیر خواهد که به حکم مهر مادری مور از او جدا کند لیکن تیزی چنگال را چه کند؟ اگر چنگال تیز نباشد شیر نباشد و اگر شفقت نباشد مادر نباشد. شیر مادری با مهر و محبت است و از مهر مادری شفقت می زاید و از صفت شیری ، هیبت و خداوند در عین حال که اکرم الاکرمین است جبار و قهار نیز هست.» . و تو ای درویش و جوانمرد وقتی قدم در کوی او خواهی گذاشت که در همۀ احوال عبادت او کنی و از تن پروری و تکبر و سلطه گرایی و خودبینی و مال اندوزی اجتناب کنی و دست افتادگان و بینوایان گیری و به هر چه به تو ارزانی داشته قناعت کنی و شاکر باشی که او آگاه بر همۀ حالهاست. چون بر تمام کائنات احاطه دارد می تواند به هر چه داده به آنی بگیرد و به هر که بخواهد هر چه و به هر اندازه دهد و از همه چیز و همه کس بی نیاز گرداند. پس از آنچه دست داده و چند روزی بیش ماندگار نیست دل خوش مدار و ستم مکن و بر آنچه که حکم او روا داشته و از تو گرفته و یا خواهد گرفت پریشان و در هم مباش و جنگ مکن.
رسالۀ روح الارواح مورد توجه و مطالعه و تحقیق و بررسی و اقبال آقای پروفسور ویلیام چیتیک ؛ استاد ادیان دانشگاه ایالتی نیویورک در استونی بروک واقع گردیده و شرح مفصلی بر آن نوشته است. (به نقل از مقدمۀ کتاب نوشتۀ داوود رواسانی که خطاطی کتاب را نیز بر عهده دارد). نمونه ای دیگر از متن کتاب :
«هو ، خاص ترین همه نام هاست. هر اسمی که بر زبان برانی ، لب بجنبانی اما «هو» کلمه ای است که زبان و لب را که وکیل و دربان دل اند با او کار نیست. از سر زبان بر نیاید. از میان جان و قعر دل برآید. هو باید که از قعر دل مترقی گردد به نفس پاک از دل پاک از سرّ پاک از ضمیر پاک از باطن پاک کرده قصد درگاه پاک کند گذران و روان و برّان چون برق خاطف و ریح عاصف ؛ نه چیزی به او درآویخته و نه او به چیزی درآویخته. اگر به عالم قدرت نظر کنی ، عرش تو را ذره ای نماید و اگر به عالم حکمت نگری ذره ای تو را عرشی نماید. با دوست بودن بی هیچ چیز خوش است و بی دوست با همه چیز ناخوش است. هر که از دوست محجوب است در عین بلیّت است اگر چه کلید خزاین ملک در آستین دارد و هر که به لطف دوست مجذوب است در عین عطیّت است اگر چه نان شبانگاهی ندارد.» این کتاب ارزشمند را انتشارات زرین در سه هزار نسخه در سال 1382 منتشر کرده است و مطالعۀ آن را به تمامی علاقمندان عرفان ایران و رهروان کوی حقیقت توصیه می نمایم.

تولد قطب عالم بشریت ، حضرت ولی عصر ، مهدی صاحب زمان بر همگان مبارک باد.
شب سیاه ، شراری ، ستاره ای درصبح / طلوع می کند آری ، ستاره ای درصبح
سکوت ثانیه ها را شکاف خواهد داد / صفیر صاعقه واری ، ستاره ای در صبح
ز دوردست می آید طنین حادثه ای / صدای سمّ سواری ، ستاره ای در صبح
عبور یکّه سواری به دشتهای امید / کشیده رد غباری ، ستاره ای در صبح
ستیغ صولت سرمای سهمگین شکند / سلام گرم بهاری ، ستاره ای در صبح
دل زمین و زمان را اسیر خود کرده است / جمال روی نگاری ، ستاره ای در صبح
کند شهاب سواری شگفت و شیرین کار / به روز حادثه کاری ، ستاره ای در صبح
سواد هر چه سیاهی سپید خواهد کرد / سوار پاک تباری ، ستاره ای در صبح
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|